میرزا ملکم خان، پدر روشنفکری ایران،مشاور میرزا حسین خان سپهسالار صدر اعظم ناصرالدین شاه قاجار، شخصیتی تجددگرا و موثر در چرخش ساختار ایران از نظام سنتی به نظام های شبه لیبرال است. هرچند درباره او قضاوت ها بسیارند اما معتقدم هنوز زوایایی از تفکرات و اندیشه های او از نظرها پنهان است اگرچه غالبا تحلیل های صورت گرفته بر شخصیت ملکم در نقطه فساد سیاسی مشترکند!
آن دو ویژگی که در ملکم خان بسیار برجسته می نماید مشخصه های غربزدگی و سو استفاده از تفکرات مذهبی و دینی حاکم بر جامعه است.
از هر دو منظر بنا دارم که جریان اصلاحات را به عنوان جریانی موثر در نظام دموکراسی دینی با میرزا ملکم خان به عنوان شخص موثر در نظام سنتی ایران مقایسه کنم. در این نوشته با رجوع به اسناد، نوشته ها و گفته های سران اصلاحات به پاسخی برای این سوال می پردازیم که آیا جریان مدعی اصلاح طلبی در مشخصه سو استفاده از تفکرات مذهبی و دینی حاکم بر جامعه با میرزا ملکم خان شباهتی دارد یا خیر؟
در ابتدا از باب آشنایی با شخصیت مشاور سپهسالار به چند سطر زیر اکتفا می کنم:
ملکم را می توان پدر روحانی روشنفکری و منورالفکری و از پیروان اولیه تحقق ارزش های غربی در ایران دانست...چنان که مکرر گفته اند لامذهبی بود در لباس مذهب، گاه ارمنی و گاه مسلمان...ملکم خان که در فرانسه تربیت شده بود به ترقی و تجدد ایمان داشت و از اولین موسسان فراماسونری و فراموشخانه در ایران است...آدمیت و ترقی و اصول و قانونی که ملکم دم از آن می زند با سوداگری و ماکیاولیسم آمیخته است...
از طرفی احسان طبری معتقد است که او تجدد خواهی بود که گرایش لیبرالی داشت و شعار اخذ تمدن بدون تصرف فرنگی می داد...
برپایه اندیشه های شخصی چون ملکم بود که بعدها حسن تقی زاده و محمد علی جمال زاده گفتند:"باید ایران از فرق سر تا نوک پاظاهرا و باطنا و روحا و جسما فرنگی مآب شود..."
او که مشاور و هم فکر میرزا حسین خان سپهسالار صدر اعظم ناصرالدین شاه قاجار بود سهم بسزائی در گرایشات تجددخواهانه و لیبرالی در ایران سنتی آن زمان داشت.
اما آن چه که میرزا ملکم خان ناظم الدوله را پشت پرده ای از قضاوت های گوناگون قرار داده رفتارها و گفتارهای متناقض و بعضا متعارض اوست. گاه در روزنامه قانونش به شدت به دربار و حتی شخص ناصرالدین شاه خرده می گیرد و او را به باد انتقادهای تند و تیز می گیرد، گاه هم بنا به اقتضای منافع! او را پس از ترورش به دست میرزا رضای کرمانی شاه شهید می خواند!!
اما در باب سو استفاده از تفکرات مذهبی و دینی حاکم بر جامعه به جملاتی از خود در گفت و گویش با لنت، سیاستمدار انگلیسی اکتفا می کنم:
"من خود ارمنی زاده مسیحی هستم ولی میان مسلمین پرورش یافتم و وجهه نظرم اسلامی است... در اروپا که بودم سیستم های اجتماعی و سیاسی و مذهبی مغرب را مطالعه کردم. با اصول مذاهب گوناگون دنیای نصرانی و هم چنین تشکیلات سری و فراماسونری آشنا گردیدم. طرحی ریختم که عقل سیاست مغرب را با خرد دیانت مشرق به هم آمیزد. چنین دانستم که تغییر ایران به صورت اروپا کوشش بی فایده ای است از این رو فکر ترقی مادی را در لفافه دین عرضه داشتم تا هم وطنانم آن معانی را نیک دریابند. دوستان و مردم معتبری را دعوت کردم و در محفل خصوصی از رفرمیسم اسلامی سخن راندم و به شرافت معنوی و جوهر ذاتی آدمی توسل جستم، یعنی انسانی که مظهر عقل و کمال است یعنی همان انسان متجدد غربی"۱
در این جملات میرزا به صراحت پرده از مرام سیاسی اش برمی دارد. او معتقد است که حتی برای رسیدن به اهداف غیر دینی باید با لباس دین وارد شد تا جامعه آمیخته به مذهب در مقابل تو قرار نگیرد!!
جای بسی تعجب است که چند ده سال بعد همین سخنان از دهان مدعیان اصلاحات بیرون می آید! جملات بعدی چند سطری از مقاله عیسی سحر خیز، دبیر کل مطبوعات دولت مدعی اصلاح طلبی است:
"باید به این نکته توجه داشته باشیم که جامعه ما هنوز که هنوز است متدین است و جامعه دینی است.جامعه ای که هم به لحاظ عقیدتی، احساسی و عاطفی و هم به لحاظ عملی، دل مشغول دین و مذهب است.از سوی دیگر وقتی قصد داریم تا موجودی را تعلیم و تربیت کنیم و به مجرای خاص سوق دهیم، باید میزان فهم و قبول مخاطب را در نظر بگیریم و چون مخاطبان ما مسلمان هستند، طبعا باید با آنها با ترمینولوژی دینی سخن گفت... به حدی که به نظرم می آید اگر کسانی باطنا لائیک و غیر دینی هستند،باید تا حد فراوانی مثل روشنفکران دینی و و با ترمینولوژی روشنفکران دینی سخن بگویند و الا توفیق و کارایی نخواهند داشت."۲
در این چند جمله هم سحرخیز به صراحت پرده از این امر برمی دارد که اگرچه هدف هم خوانی زیادی با مبانی دینی ندارد لکن برای توفیق و کارایی باید از ترمینولوژی روشنفکران دینی بهره جست! و به عبارتی مردم را دور زد...
این رویه یعنی تمایل به دین در ظاهر و تعارض با آن در باطن رویه ای است که در طول ۸ سال حکومت اصلاحات به طور دائم و پیوسته مورد استفاده قرار گرفت وگرنه سخنانی که در روزنامه های زنجیره ای چه از قلم نویسندگان خرده چه از قلم تئوریسین های اصلاحات منتشر شد هیچ گاه در گفتمانی که مدعی پیروی از خط امام و انقلاب است جایی نداشت.
اصلاحات خوب می دانست که اگر از ابتدا بگوید "تفکر شیعه گری موجب انحطاط مملکت ما و مانعی برای دموکراسی است"۳ یا اگر بگوید "جریان کسروی و حکیم زاده قمی، اصلاح طلب بودند و امام و نواب صفوی خشونت گرا بودند و در مقابل جریان اصلاح طلب قرار می گیرند"۴ مطمئنا از جامعه آمیخته با مذهبی چون جامعه ایران به سرعت طرد خواهد شد. پس به قول میرزا ملکم فکر ترقی مادی یعنی سکولاریزه کردن جامعه و حذف شاخصه های دینی حکومت را در لفافه دین یعنی شعار پیروی از گفتمان امام و انقلاب عرضه داشتند تا بتوانند بلکه به این طریق مردمی که دین در نهادشان نهادینه شده را به سمت جامعه ای با شاخصه های غربی و عاری از دین ببرند.
بیان تشابهات ناظم الدوله با مدعیان اصلاحات از آن جهت حائز اهمیت است که نقاط مشترک به اصطلاح روشنفکران نسل چهارم مانند سروش و کدیور و ... با منورالفکران نسل اول چون ملکم خان متعدد است. غرب زدگی، بیان اهداف سکولار در لباس دین و نفاق شدید و از همه مهم تر، سرنوشت آن ها یعنی طرد شدن از جامعه توسط مردم از مصادیق این مشترکات است.
۱. سیر تفکر معاصر. کتاب اول ــ دکتر محمد مددپور
۲. ماهنامه آفتاب. آذر ماه ۱۳۸۰. مقاله از عیسی سحرخیز
۳.روزنامه صبح امروز ۲۳/۸/۷۸ ص۸. مقاله از غلامرضا سالار بهزادی
۴. روزنامه نشاط ۱۷/۱۲/۷۷ ص۷. مقاله از سهراب بهداد
در مقاله بعدی به بررسی تشابهات اصلاحات و ملکم خان در مشخصه غرب زدگی خواهم پرداخت البته اگر عمری باقی بود!
قصد بر آن نبود و نیست که جوابیه ای بر نامه سروش نوشته شود چرا که نه نگارنده نامه کوچک ترین ارزش پاسخی دارد و نه حاجتی به پاسخ هست که مشت دروغ گویان حقیقی و تزویرگران پیش مردم باز شده است و از سوی دیگر نامه نه حاوی مطلب جدیدی که بلغور سخنان مزدورانی هم چون مخمل باف و سازگارا و امثالهم در رسانه های شیطان بزرگ و دولت روباه است...
غرض یادآوری چند نکته در حاشیه دو یا سه جمله از نامه حاج فرج! است. اما آن چه که بسیار نمود دارد آن که سروش هم همانند میرحسین و کروبی که برای مناظره با احمدی نژاد دست بر نقطه ضعف خویش گذاشته و مدام فشار می دادند، او نیز همین رویه را در پیش گرفته آن چنان که آدم شک می کند گویا این هم از سیاست مداری آقایان است!!
اول من باب موضوع تجاوز جنسی مختصری افاضات می کنم.
شیخنا که دیار فانی و باقی را از هم تشخیص نمی دهد ادعایی کرده که خودش هم توانایی اثباتش را ندارد. مستنداتش هم کسانی هستند که یا وجود خارجی ندارند یا به صورت پنهانی با حزب شیخنا در ارتباطند. جدیدا هم که هیئت سه نفره دستگاه قضا ادعاها را کذب خوانده. تو که ادعای منورالفکری ات می شود چرا با طناب پوسیده شخصی مثل کروبی در چاه رفته ای؟ البته هرچقدر فکر می کنم به نتایج کمتری می رسم! حتی یک بار فکر کردم که نکند تو خودت سابقا در کهریزکی یا جای مشابهی بازداشت شده ای و این نوع شکنجه ها را از نزدیک دیده ای یا حتی لمس کرده ای! ولی بعدا متوجه شدم که نه. سابقه بازداشت یا زندانی نداری...
در نامه ات نوشته بودی:
سالها اعوان و انصار شما زیر چتر حمایت و ولایت شما چون شغالان گرسنه در پوستین خلق افتادند و امنیت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند...
اولا که صفت شغال گرسنه بیشتر برازنده امثال شماست که رفته اید کنج خلوتی گزیده اید در اُپن سوسایتی انگلیس، نانشان را می خورید نوش جان، حالتان را می کنید مستدام! ولی لطفا فریاد وطن پرستی و آزادی خواهی سر ندهید که دستتان برای ملت رو شده است...

ثانیا ما چون شغال گرسنه در پوستین خلق افتادیم؟ ما که از رهبر و رئیس جمهورمان چیزی جز ساده زیستی ندیده ایم اما از شما برعکس...
از کدامشان بگویم؟ از هاشمی که بنای کاپیتالیسم را در ایران گذاشت و مردم را به تولید کننده و مصرف کننده تقسیم کرد تا استخوان مستضعفین زیر چرخ دنده های سرمایه داری خرد شود و منافعش در جیب عده قلیلی چون مهدی هاشمی رود یا از خاتمی بگویم که در طول هشت سال ریاست جمهوری اش در کاخ سعد آباد زندگی کرد یا از افتتاحیه های ۱۱ میلیارد تومانی بگویم یا از حساب هایی که هیچ وقت تسلیم سازمان تفریغ بودجه نشد یا از آخرین مصوبه مجلس ششم بگویم یا از پرونده زمین خواری وزرای دولت اصلاحات که تو پدرخوانده شان هستی و هزار نکته باریک تر از موی دیگر؟ اینان که تو دم از حمایت شان می زنی، همان سردمداران نهضت سبز، آن چنان کارنامه ای از خود به جا گذاشته اند که قابل دفاع نباشد و اکنون تو از گوشه کدام عشرتکده لندن سخن از افتادن گرگ در پوستین خلق می کنی بی آن که بتوانی لحظه ای ساده زیستی احمدی نژاد و باقی خدمتگزاران همراهش را تجربه کنی؟
امنیت و عدالت را که از مردم ربود؟ آن که موی بیرون از روسری دختران دهه ۶۰ را می چید و کراوات ها با قیچی نقش می انداخت و مردم را سرکوب می کرد و در خیابان راه می افتاد و می گفت یا روسری یا توسری! یا آن که قتل های زنجیره ای را طراحی کرد و روزنامه نگاران و نویسندگان و شاعران را برای مقاصد شومش سر به نیست کرد یا سعید عسگری که حجاریان را ترور کرد و بعدها در ستاد مرادت، میرحسین را می گویم، در تقی آباد دیده شد یا آن که کودتای ۱۸ تیر را طراحی کرد و کوی دانشگاه را به آشوب کشید در حالی که بیسیم های وزرات کشور را به دست آشوب گران داده بود؟ تازگی ها پیام فضلی نژاد هم افاضاتی کرده! می گویند پرده از نقش پشت پرده ات در غائله کوی دانشگاه برداشته؟
گفته ای اعوان و انصار رهبر دهان ملت را بستند!! واعجبا! نکند میرحسین و خاتمی و هاشمی را اعوان و انصار رهبر تصور کرده ای؟
تا آن جا که حافظه یاری می کند این موسوی و خاتمی و هاشمی بودند که دهان ملت را بستند. همین موسوی که تو از آرای نداشته اش حمایت می کنی یک روزنامه منتقد داشت، همان را هم آن قدر تخریب کرد و برچسب اسلام آمریکایی زد تا دهانش را بست. هاشمی و خاتمی هم به همین منوال. اصلا مگر فراموش کرده ای که همین خاتمی بود که دهن خودت را هم گل گرفت؟! مگر نشریات کیان و صراط مستقیمت را خاتمی نبست؟ بعدش هم چون به نظرشان حرف های اضافی زدی که از دانشگاه اخراجت کرده و راهی اُپن سوسایتی مورد علاقه ات شدی...
تازگی ها هم می گویند آن اوایل انقلاب که در شورای عالی انقلاب فرهنگی راهت داده بودند خودت از پایه ثابت های اخراج اساتید بوده ای؟ نگفتم مثل میرحسین شده ای! خودت بانی بستن دهان ملت بوده ای و اکنون منتقدی؟
خواجه حافظ شیراز بیتی گفته که الحق و الانصاف برازنده تان است:
محتسب شیخ شد وفسق خود ازیاد ببرد! قصه ماست که در هر سر بازار بماند
اما آن جایی که گفتی "عزتشان را ستاندند" واقعا معرکه بود! نمی دانم عزت را می دانی چیست یا نه ولی تا آن جایی که من می دانم هم قطاران تو ید طولایی در نابودی عزت ملی داشته اند.
آن موسویتان که آن وقت که دکتر ولایتی در نیویورک بود استعفا داد و عزت ما را لکه دار کرد، آن هاشمیتان که انگار فراموش کرده آل سعود چه خیانت ها به اسلام و ایران کرده و حجاج ایرانی را به خاک و خون کشیده،شیعیان یمن و عراق را هم ایضا، تازگی ها محقرانه تز روابط گسترده با عربستان می دهد، آن خاتمیتان که بساط نیروگاههای هسته ای را به خاطر گفت و گو با آمریکا پلمپ کرد و چقدر دم از گفت و گوی تمدن ها زد که رابطه برقرار کند، آخرش هم که شدیم محور شرارت، آن مجلس ششمتان که در تحصنشان با پنتاگون چه تماس ها که نگرفتند و هزار نکته نغزتر که مجالی برای بسیط گویی نیست...
یک جا هم گفته بودی "آیت الله های رنگین ساختند و فتاوای سنگین از آنان گرفتند"
حرف دل ما را زدی فرجا!! اینقدر از این آیت الله های ساختگی کشیده ایم و می کشیم که به اینجایمان رسیده است! چه آن یکی که برای انتخابات مجلس خبرگان ترفیع گرفت چه این دیگری که برای انتخابات ریاست جمهوری. جهت راهنمایی اول اسمشان هم هاشم و کروب است!! فکر کنم فهمیدی! از قضای روزگار باز همین ها هم در جبهه خودتان هستند!
یا آن یکی که اول اسمش صانعی است! آن چنان فتاوایی داده که تمامی فقها سر از آن درنمی آورند. خودش می گوید اگر به اسلامی که من می گویم عمل شود، از هفت میلیارد جمعیت جهان ده میلیارد مسلمان می شوند!! از قضای روزگار این یکی هم کوس حمایتش از موسوی به آسمان رسیده آن چنان که مخالفان را حرام زاده می خواند. ماشاالله فرهنگ آزادی بیان!
اگر بنا بر نقد تک تک جملات باشد مثنوی هفتاد من کاغذ می طلبد و وقتی که ترجیح می دهم به مباحث و اشخاص پیش پا افتاده اختصاص ندهم...
شما جشن زوال استبداد دینی را بگیرید ما هم جشن زوال اسلام آمریکایی و غرب زده را. ما به انتظار وعده حق نشسته ایم: ان وعدالله حق
ما مفتخریم که اکنون راهی را می پیماییم که امام روح الله بنا کرد و همواره بر عقیده خویش ثابتیم که ولی فقیه نائب امام عصر است و این خطاب هم شامل او می شود هرچند خداوند بر بعضی دل ها مهر زده که نفهمند آیاتش را:
فانهم لا یکذبونک و لکن الظالمین بایات الله یجحدون انعام/۳۳
کافران در واقع تو را تکذیب نمی کنند، بلکه آیات خدا را انکار می کنند...
آن چه که باعث می شود دلم آرامش یابد ماجرای خوارجی است که علی را کافر می دانستند حال آن که...
حکایت امثال تو آن است که می گویند داشتی دلقی و صد عیب تو را می پوشید اما اکنون این دلق افتاده و حقیقت آشکار شده و هر چقدر هم جیغ منورالفکری و دل سوزی برای وطن بزنید و با این نامه های گستاخانه تان چیزی بر شما افزوده نخواهد شد. لسان الغیب در رسای شما یک بیت گفته و تمام:
هزار نکته باریک تر زمو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند
اگر جنبش را مجموعه اي از افراد تعريف کنيم که براي هدفي مشترک گرد آمده اند و براي رسيدن به آن تلاش مي کنند، نوع نگاه جنبش در چگونگي انتخاب و به کارگيري ابزار رسيدن به غايت مطلوب، بسيار تعيين کننده است.
تفکر اصلاح طلبي که در اوايل انقلاب به صورت پراکنده در جامعه وجود داشت، پس از گذشت حدود بیست سال در قالب مجموعه اي از افراد ظهور و بروز يافت که مي توان آن را جنبش اصلاحات نام نهاد. اگرچه اين جنبش با حضور در انتخابات هفتم رياست جمهوري توانست با راي بالا سکان قوه مجريه را به دست بگيرد و طولي نکشيد که در انتخابات مجلس ششم هم با اقبال عمومي روبرو شد و سکان قوه مقننه را هم بدست گرفت، اما اندک زماني نگذشت که آن اقبال عمومي از ميان رفت و اکنون مکررا با پديده هايي روبرو مي شويم که به نام مرگ اصلاحات و نام هاي مشابه در جامعه مورد خطاب قرار مي گيرد...
نگارنده معتقد است آن چه که موجب تضعيف اين چنيني جرياني با آن حجم از تبليغات و مطبوعات و ديگر ابزار از سويي و اقبال قابل توجه عمومي از سوي ديگر شد، گذشته از هدف ناصحيح، نوع نگاه سران اين جنبش به دو مقوله مقدسات و توده مردم بود.
شايد در انتخابات سال ۷۶، هنگامي که سيد محمد خاتمي به عنوان نماينده ي جنبش مذبور در عرصه رقابت حضور يافت، هيچ کس حتي فکر نمي کرد جرياني که خود را پيرو خط امام و حامي گفتمان انقلاب معرفي مي کند، پس از جلب آرا مردم، اين چنين برهنه به مقدسات بتازد و به گفتمان انقلاب و خط امام پشت پا بزند.
گفتماني که متشکل از افرادي بود که در انقلاب کارنامه ي خوبي براي خود به جا گذاشته و حتي در عرصه هاي مهمي هم چون تسخير لانه جاسوسي حضور فعال داشته اند، اندک زماني پس از حضور در عرصه قدرت سخناني بر زبان مي راندند که حتي در مسلم بودن آن ها هم تشکيک مي شد.
آن جا که گاه مي گويند "به خود خدا هم مي توان اعتراض کرد و او را فتنه گر ناميد" يا "ولايت فقيه ديکتاتوري صالحان است" يا "تفکر شيعه گري موجب انحطاط مملکت ما و مانعي براي دموکراسي است" يا "امام خميني و شهيد نواب صفوي خشونت گرا هستند و در مقابل اصلاح طلبي قرار مي گيرند" همه و همه بيان گر نگاه ابزاري اين افراد به اسلام، انقلاب و امام خميني است. مطلب بسيار ساده و در عين حال بسيار نامطلوب مي نمايد، گروهي از افراد از اسلام، انقلاب و امام خميني که نزد مردم جلوه و مقبوليتي مثال زدني دارند استفاده مي کنند تا مسند قدرت را به دست آورند و آن گاه که به آن به عنوان وسيله اي براي نيل به اهداف خود رسيدند، تمامي آن چه که از آن دم مي زدند را به فراموشي سپرده و يا حتي به نزاع با آن برمي خيزند...
حکايت در باب مردم هم به همين ترتيب است، آن گاه که براي حضور در مسند قدرت به آرا مردم نياز داشتند در باب حقوق شهروندي و آزادي بيان و جامعه مدني و بسياري از شعارهاي ظاهرا زيبا بسيار سخن مي گفتند لکن همين که مردم به آن ها اعتماد کرده و با آرا بالا اختيار قوه مجريه را به آن ها سپردند، آن چه که مشاهده شد چيزي جز تضييع حقوق شهروندي و فساد و بي بند و باري به نام آزادي و تحقير عزت ملي در جامعه جهاني نبود...
شايد سخنان سران اصلاحات هم در اين باب خواندني باشد آن گاه که سعيد حجاريان گفت که " جنبش دانشجويي حرف مفت است!!" يا آن گاه که ديگري گفت " اگر دولت مرگ موش هم بدهد، مردم براي گرفتنش صف مي گيرند!!" يا آن که بعدها مردم را به دلفين تشبيه کرد و بسياري از اين دست همه و همه بيانگر نگاه ابزاري سران و تئوريسين هاي جنبشي است که هيچ گاه نتوانستند نفوذ مقدسات و دين در متن زندگي مردم را براي خود هضم کنند همان گونه که خود را منورالفکراني مي پنداشتند که مردم جامعه شان در سطح بسيار پاييني از شعور اجتماعي و سياسي قرار دارند...
این نوع بینش اصلاحات حتی در انتخابات اخیر هم به وضوح مشاهده می شود. میرحسین که با حمایت از سران و شخصیت های برجسته اصلاحات پا به عرصه رقابت با احمدی نژاد گذاشت در میتینگ های انتخاباتی اش در باب تکریم ملت، عزت مردم، حقوق شهروندی و رفاه اجتماعی بسیار سخن گفت اما با شکست در در جریان انتخابات، با بیانیه های تند و احساسی، مردم را تشویق به حضور در صحنه اغتشاشات کرده و از آن ها به عنوان ابزاری برای اعمال فشار به نظام و رسیدن به قدرت استفاده کرد و تا آن جا پیش رفت که به هنگام اعیاد شعبانیه مردم را به عزاداری عمومی دعوت کرد!!
شاید این سخن گزافه ای نباشد که رفتار این چنینی سران جنبش اصلاحات و نوع نگاه آن ها به مردم و مقدساتشان را شمه ای از سخن نیکولو ماکیاولی بدانیم آن جا که می گوید برای رسیدن به قدرت و حکومت نباید از هیچ شرارتی امتناع کرد چرا که حفظ حکومت بدون شرارت ممکن نیست...
به همین خاطر بود که مردم ایران، بار دیگر آگاهی سیاسی شان را در انتخابات اخیر به نمایش گذاشتند و علی رغم آن همه شعارهای رنگارنگ ولی از درون تهی آن سه کاندیدا، احمدی نژاد را برگزیدند که نه به کرامت آن ها توهین شود نه به مقدساتشان...
شاید نه راقم این سطور نه خیل عظیم حامیان گفتمان انقلاب، هنگام انتخابات مجلس فکر نمی کرد کسانی که نامشان جز شاخص های لیست اصول گرایان است بعد ها در جلسه رای اعتماد به وزرای کابینه دهم این گونه و با چنین لحنی به احمدی نژاد و وزرای پیشنهادی بتازند و از نمایندگان بخواهند که به کابینه رای ندهند!
از باهنر به خاطر این که قبل از انتخابات هم گرایش هایی به سمت مهندس موسوی داشت و از توکلی که تحلیل هایش را در الف کم نخوانده ایم می گذرم اما روی سخن بیش تر با علی مطهری است.
آقای مطهری، چند وقتی است که نطق ها، مصاحبه ها و مقالات شما نقل مجالس و مطبوعات و خبرگزاری های طیفی شده که اسناد خیانت شان به نظام بر هیچ کسی پوشیده نیست حال آن که شما در انتخابات مجلس شورای اسلامی با برچسب اصول گرایی رای آورده اید نه اصلاح طلبی!

امروز که نطق شما را در مورد کابینه دهم دیدم بسیار تعجب کردم که آیا این همان علی مطهری اصول گرا و پیرو ولایت فقیه است؟ اظهارات بعضا عجیب شما گاهی شک هایی را در ذهن مستمعان و خوانندگان موجب می شود که شایسته نام مطهری ها نیست...
این که شنیده شد شما هم، هم سو با رسانه های بیگانه از طرفی و رسانه های منتسب به جهت گیری چپ از طرف دیگر هم صدا شده اید و وزرا را با لحنی تحقیر آمیز هم چون نوچه های رئیس جمهور می دانید بسیار مایه تعجب و صد البته نگرانی است. این که می گویید "از مجموع بيانات رييسجمهور به نظر ميرسد مفهوم همگرايي نزد ايشان مطيع و تابع بودن وزير در مقابل نظرات اقتصادي، سياسي و فرهنگي رييسجمهور است" ریشه در کدام استدلال دارد؟ آیا شما کارنامه ای از عمل کرد وزرای پیشنهادی دارید که این گونه قضاوت می کنید؟ آیا عکس العمل وزرا را به هنگام تعارض میان خود و رئیس جمهور مشاهده کرده اید که این گونه سعی در تخریب وزرا می کنید؟ اصلا آیا عاقلانه است که رئیس جمهور علاوه بر وظایف خود، سیاست های ۲۱ وزرات خانه دیگر را تنظیم کند و وزرا فقط مجری آن سیاست ها باشد؟ از کجا معلوم که نظر شخص رئیس جمهور در مورد هم گرایی، همان توافق بر برنامه های بالا دستی مانند سند چشم انداز و .. نباشد؟ آیا تمامی برنامه های ارائه شده توسط وزرا، نظرات شخصی دکتر احمدی نژاد است؟ این همه پیش داوری کافی ست، به انصاف برگردید!
چه کسی گفته که رئیس جمهور فقط مجری است؟ این حرف شما که تحقیر جایگاه ریاست جمهوری و رای مردم است... اگر این چنین است پس این همه اختلافات مبنایی کاندیداها و نقد آن ها چه لزومی دارد؟
اما آن چه بیش از همه باعث تشکیک در دل سوزی شما برای انتخاب کابینه ای قوی شد آن بود که گفتید "بنده و امثال بنده ميدانيم كه جناب آقاي دكتر احمدينژاد قائل به سياستهاي باز فرهنگي هستند و در مسائل فرهنگي ليبرال محسوب ميشوند و البته اين نوع تفكر ايشان تا حد زيادي تحت تاثير افكار و رهنمودهاي آقاي مشائي است."
آیا خودتان به درستی حرف تان شک نکردید؟ آیا واقعا دکتر احمدی نژاد لیبرال است؟ اگراین گونه باشد پس این همه تلاش غرب برای تهاجم فرهنگی بی دلیل است! مگر غرب چیزی جز رواج آزادی مطلق می خواهد؟ اگر این گونه باشد پس چرا شما جز فراکسیونی هستید که دم از حمایت از یک آدم لیبرال میزند؟ آیا افزایش بودجه حوزه های علمیه از ۱۶ میلیارد تومان به ۱۶۰ میلیارد تومان یا افزایش بودجه های قرآنی از ۶۰۰ میلیون تومان به ۱۴ میلیارد تومان نشان گر سیاست های لیبرالی رئیس جمهور محبوب است؟ از آن می ترسم که فکر کنید حوزه های ما هم لیبرال اند و قرآن هم ایضا!!
این ها به کنار، آیا ۲۴ میلیون ایرانی با سابقه انقلابی با آن شکوه و دفاع مقدسی به آن عظمت، اکنون لیبرال شده اند و رای به یک آدم لیبرال می دهند؟ از آن می ترسم که فکر کنید این همه خون شهدا در راه لیبرالیسم ریخته شده! آیا این نظر شما توهین به انتخاب مردم نیست؟ به فرض که این گونه باشد، سهم شما از این همه انحراف ملت چیست؟ شمایی که موی تان را نه در آسیاب که در مجلس سپید کرده اید سهم ویژه ای در این چرخش تئوریک دارید! آیا مسئولیت انحراف جامعه از اندیشه های اسلامی را می پذیرید؟
بیایید از دیدگاهی دیگر به این مسئله نگاه کنیم!
مقام معظم رهبری علاوه بر تمجید از مجموعه دولت که به دولت نهم اختصاص نداشت، بارها از خصوصیات ممتاز آقای احمدی نژاد سخن گفته اند. ویژگی های هم چون رئیس جمهور مردمی، متعهد، پرشور، مومن، انقلابی، کارآمد، بسیجی و بسیاری از این نوع نشان دهنده نظر مثبت مقام عظمای ولایت از قاطبه اندیشه های ایشان است.
حال سوال اصلی این جاست که آیا ولی فقیه از شخصی این چنین حمایت می کند که معتقد به لیبرالیسم است؟ اصلا وجود مومن لیبرال، انقلابی لیبرال و یا بسیجی لیبرال ممتنع بالذات است و اکنون چه شده که تمامی این رهنمودها را از نظر گذرانده اید و این چنین تهمتی به رئیس جمهور محبوب ملت می زنید؟
بد نیست چند جمله ای را هم از رهنمودهای امام خامنه ای بخوانیم:
شعارهاى دولت و مسئولان و اهداف تعيينشدهى آنان كاملاً با مبانى انقلاب و با مبانى اعلامشدهى امام عزيز ما منطبق است. ثانياً، اين گفتمان در بين مردم به طور محسوسى زنده است و وجود دارد؛ كه وجود اين گفتمان ميان مردم هم، عامل عمده و اصلىِ گرايش آنها به اين دولت و اين رئيسجمهور محترم بود. مردم، تشنهى عدالت، تشنهى مبارزه با فساد و تشنهى تمسك به اصول انقلاب بودند، كه وقتى ديدند يك نفر صادقانه اين شعارها را سر دست گرفته و مطرح ميكند، حول محور او جمع شدند؛ خود اين نعمت بزرگى است كه اين تفكر به صورت يك گفتمان مسلط در جامعه درآمد و همچنان ادامه دارد و بعد از روى كار آمدن اين دولت، بحمداللَّه تقويت هم شده است.(۲۹/۳/۸۵)
مسئلهى فرهنگ و قضاياى فرهنگى خيلى مهم است كه من حالا چون اهتمام شماها را به مسائل فرهنگ ميدانم و بحمداللَّه احساس ميكنم كه وزراى فرهنگى ما اهتمام دارند، روى آن تكيه نميكنم؛ والّا من سالهاى گذشته در ديدارهاى با دولتها، يكى از آن بخشهايى كه بيشترين تكيه را روى آن ميكردم، مسئلهى فرهنگ بود.(۲۹/۳/۸۵)
ملت ما، علىرغم همهى بدخواهىها و ملعنتهايى كه دشمنان در تبليغاتشان كردهاند، به مبانى انقلاب پايبندتر و علاقهمندتر شد، كه نمونهاش را در همين انتخابات رياست جمهورى ديديد؛ ملت به شعارها رأى داد: شعار عدالتطلبى، شعار خط امام، شعار پايبندى به ارزشهاى اسلامى؛ ملت دور اين محورها جمع شدند.(۱۳/۱۰/۸۴)
این که می گویید "ميتوانيم وضعيت پوشش اسلامي را كه در هيچ دورهاي مانند دوره صدرات ايشان انحطاط پيدا نكرده است با نظريات فرهنگي ايشان توجيه كنيم؟"
اولا که این نظر شخصی شماست و الا نظر اکثریت مردم و مقام معظم رهبری چنان که در انتخابات دیدیم و در سطور بالا خواندیم دقیقا نقطه مقابل است! ما در این که نوع پوشش ها به سمت صحیحی نمی رود شکی نداریم لکن سرعت پیشرفت در باب غرب زدگی و غرب مآبی به صورت چشم گیری کاهش یافته و این همه از مزایای دولت نهم است. به نظر می رسد چون دست ها به مسببان اصلی نمی رسد به یقه دیگری آویزان شده است!!
هدف نگارنده این بود که جمله جمله سخنانتان به نقد گذاشته شود لکن این همه، در حوصله این مقاله نمی گنجد و مهم ترین ها ذکر شد...
ما معتقدیم که شمای معتقد و بعضی دیگر از نمایندگان معلوم الحال، رهنمودهای مقام معظم رهبری مبنی بر مماشات با دولت و برخورد مهربانانه و صمیمانه را نادیده گرفته اید و دقیقا در جهت مقابل حرکت می کنید. یادمان نرود که اصولی که دم از آن می زنیم سخن ولی فقیه ست و اصول گرا یعنی آن که در مسیر رهبری قدم بردارد نه جلوتر و نه عقب تر!
آقای مطهری، مطمئنا اگر فرزند فیلسوف بزرگ، شهید مطهری نبودید این مقاله بسیار بی پرده تر نوشته می شد!
امید است که همه بار دیگر به اصول بازگردیم...
لینک همین مطلب در لیست مقالات منتخب پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
شاید یک هفته ای از دعوای رسانه ای و مقالات تند پیام فضلی نژاد و مصاحبه های تندتر عماد افروغ بگذرد اما آن چه که در این بین در هاله ای از ابهام ماند و در موج شکایت ها از حسین شریعتمداری و روزنامه کیهان گم شد موضوع انقلاب مخملین بود که عماد افروغ آن را رد کرده بود و این تز ایشان از سوی رسانه های اپوزیسیون با عناوین دیدگاه های یک اصول گرا و جامعه شناس مورد توجه قرار گرفت.
آن چه که توجه مرا برای نوشتن این مطلب جلب کرد پنج برداشتی است که در ادامه می آید:
برداشت اول:
عماد افروغ در روزنامه اعتماد ملی با مقاله ای با عنوان کدام انقلاب مخملین؟ چگونه؟ ارتباط حوادث و اغتشاشات پس از انتخابات را به انقلاب های مخملین و براندازی نرم بی ارتباط دانست و نوشت:
اين روزها منتظريم، تا بالاخره ببينيم كه دادستان و قاضي و ديگر افراد مرتبط با پرونده بازداشتشدگان اخير چگونه و با استناد به چه ادلهاي ميخواهند ثابت كنند كه بازداشتشدگان و متهمان اخير، سران جريانساز انقلاب مخملين در ايران بودند؟
به عنوان يك روششناس كه سالهاي بسياري را صرف پژوهش كردهام. معتقدم متهم كردن يك فرد به جريانسازي انقلاب مخملين چندان آسان نيست، زيرا انقلاب مخملين تصميمي نيست كه يك شبه اتخاذ شود و عدهاي در كمتر از يك ماه آن را به سرانجام برسانند و به هدفشان برسند...
برادران من! انقلاب مخملين تعريف روشني دارد، زيربناهايي ميطلبد، به اين آسانيها نيست كه هر كس كه اعتراض كرد، نافرماني مدني كرد يا بر حسب ذهنيت خود تن به تصميمي ندارد، را خيلي زود به عنوان نشانهاي از وقوع انقلاب مخملين تعبير كرد. به عنوان يك جامعهشناس ميگويم و نه از منظر سياسي!
از سوي ديگر انقلاب مخملين نسخهاي است كه تنها در جغرافياي سياسي خاصي پياده ميشود. كشورهاي سوسياليستي اروپاي شرقي كه سالها زير یوغ كمونيسم شوروي بودند تنها بخشهايي هستند كه اين نسخه ناقص در آنها عمل كرده است. دليل اصلي وقوع انقلاب مخملين در اين كشورها هم منش ديكتاتوري حاكم بر آنها بوده است، آيا كسي ميپذيرد كه به لحاظ ساختار سياسي دولت ايران منش ديكتاتوري داشته كه حالا ما بايد شاهد بروز انقلاب مخملين در آن باشيم؟
براي رسيدن به انقلاب مخملين ملزوماتي نياز است، كه از مهمترين آنها وجود و نفوذ قدرت خارجي به اضافه دولت ديكتاتوري است، كداميك از اين دو در كشور ما وجود دارد كه اكنون ما براساس آن بايد به توهم توطئه مخملين رسيده باشيم؟
من هم مانند هر شهروندي نگرانم، نگران روزي كه پس از اين حركت، هر اعتراضي نشانهاي از قصد به انقلاب مخملين تعبير شود و اين لحظه دردناكي است...
برداشت دوم:روز بعد پیام فضلی نژاد در مقاله ای و در پاسخ به عماد افروغ نوشت:
ايشان نوشته كه قدرت هاي خارجي هيچ گونه توطئه اي را براي «كودتاي مخملي» در ايران برنامه ريزي و اجرا نكرده اند...
لب لباب گفتار آقاي افروغ اين است كه پروژه اي براي كودتاي مخملي در ايران وجود ندارد و مي نويسد: «انقلاب مخملي، تنها در جغرافياي سياسي خاص پياده مي شود؛ يعني كشورهاي سوسياليستي اروپاي شرقي كه سال ها زير سلطه كمونيستي شوروي بودند. دليل اصلي وقوع انقلاب مخملي در اين كشورها، منش ديكتاتوري حاكم بر آنان بوده است.» او موكداً تاكيد مي كند كه چون نمي توان اين فاكتورها را در ايران يافت، پس هيچ توطئه خارجي اي هم در كار نيست! از منظر افروغ، آمريكا «فقط» ديكتاتوري هاي كمونيستي در اروپاي شرقي را سرنگون مي كند و چون جمهوري اسلامي، حكومتي دموكراتيك و غيركمونيستي است، بنابراين ايالات متحده به فكر براندازي اين حكومت نيست. ماشاالله! «شيطان بزرگ» نزد حضرات عجب هيبت نازنيني يافته كه چنين ظريف به دفاع از آن برآمده اند!
از سوي ديگر، آقاي افروغ شروط ضروري وجود اين پروژه را «جمع كردن ملت و آموزش انقلاب مخملي به آنان»، «استخدام متهمان كودتاي مخملي توسط قدرت هاي خارجي» و «جريان سازي رسانه اي» مي داند و مي نويسد كه هيچ كدام از اين نشانه ها در ايران نيست!
و فضلی نژاد سپس به توضیح انواع انقلاب مخملی و نحوه اجرای آن می پردازد...
برداشت سوم:
بار دیگر افروغ در مصاحبه ای با فارس بر مواضع خود تاکید می کند:
فارس: اين استاد دانشگاه در ادامه با اشاره به انتخاب يك رنگ از سوي ستاد موسوي به عنوان نماد تبليغاتي گفت: اين كه كشور عزيزمان و مردمان غيور و انقلاب بزرگمان را با كشورهاي سوسياليستي و كمونيستياي مانند اوكراين و گرجستان شبيهسازي ميكنيم خيلي بد است.انقلاب ما عظيمتر از آنها است.
وي افزود: اين گونه كشورها حكومتشان ديكتاتوري بوده اما ما اينگونه نبودهايم، خدا ميداند معتقدم در هيچ مقطعي از انقلاب اسلامي ايران كوچكترين نشانهاي از ديكتاتوري وجود نداشته است.
وي همچنين ادامه داد: جاي انقلاب مخملي اينجا نيست، سرخ جامگان چه كساني بودند، سياهجامگان چه كساني بودند، هيتلر مگر انقلاب مخملي داشت، همه اين مصاديق يك رنگ را براي خود نماد كردند، استناد به رنگ نميتواند تلقي انقلاب مخملي شود.
برداشت چهارم:یحیی کیان تاجبخش، مشاور ارشد بنیاد آمریکایی سوروس که نقش ویژه ای در انقلاب های مخملین ایفا کرده است در اعترفات خود می گوید:
وي به دخالت آمريكا در كشورهايي كه حضور رسمي دارد و كشورهايي كه مانند ايران حضور رسمي ندارد، پرداخت و گفت: آمريكا در كشورهايي مانند ايران كه حضور رسمي ندارد برنامه پيشبرد منافعش را از حوزههاي پنهان شامل سرويسهاي اطلاعاتي مانند سيا، حوزه نيمه پنهان مانند مركز ويلسون در واشنگتن كه با پوشش تحقيقاتي علمي و سمينارهاي دانشگاهي و جلسات برنامه براندازي را جلو ميبرند و بنيادها و نهادهاي آشكار مانند بنياد سوروس پيش ميبرد.
در ادامه توضيحات خود در خصوص فرآيند براندازي نرم گفت: تمامي سه حوزه ياد شده در شرايط ايران (انقلاب رنگي) رخ داده و اين سه حوزه با هم هماهنگ هستند.
كيان تاجبخش سپس به تحليل سه نوع شكل براندازي در ايران در دو دهه اخير پرداخت و از شيوه استحاله فرهنگي، شيوه استحاله سياسي و نافرماني مدني يا انقلاب مخملي و رنگي به عنوان اين سه جريان نام برد.
برداشت پنجم:
در سخنرانی اخیر مقام معظم رهبری با دانشجویان عنوان شد:
نظام اسلامی با پیشرفتهای متعدد سالهای اخیر، در مرحله ای عالی از امتیاز و آبروی منطقه ای و جهانی قرار داشت و مشارکت 85 درصدی و پرشکوه ملت بر این موقعیت می افزود اما ناگهان حرکتی برای نابود کردن این حادثه افتخارآمیز صورت گرفت که به اعتقاد من از قبل طراحی شده بود.
من، پیش قراولان حوادث اخیر را به دست نشاندگی بیگانگان از جمله امریکا و انگلیس متهم نمی کنم چرا که این موضوع برای من ثابت نشده است اما تردیدی وجود ندارد که این جریان، چه مسئولان و پیش قراولان آن بدانند و چه ندانند جریانی حساب شده بود...
اما آقای افروغ، هنوز هم معتقدید که انقلاب مخملی در کار نبوده است؟
همین مطلب در پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
همین مطلب در وبلاگ پیام فضلی نژاد
چند وقتیه شروع کردم به خوندن کتاب فروپاشی نظام سنتی و زایش لیبرالیسم در ایران نوشته احسان طبری تا این که یکی دو روز پیش رسیدم به یه سیر تاریخی که به نظرم انطباقش با اوضاع امروز دل چسبه.
این سیر تاریخی حکایت از این دارد که هرگاه در طول تاریخ فردی یا جریانی در جهت سازندگی کشور و اصلاح امور منحرف شده قدم می گذارد، افراد و جریان هایی که در این مسیر منافع مادی و معنوی شان به خطر می افتد به طرق گوناگون در پی به حاشیه راندن و یا حتی حذف بانی جریان نوظهور هستند.
مثال های تاریخی بسیار زیادند اما شاید آوردن نام قائم مقام فراهانی یا میرزا تقی خان امیرکبیر مسئله را بسیار زیباتر جلوه دهد.
در زمان سلطنت محمد شاه قاجار که کشور از نابسامانی های گوناگون، حضور مسئولین بی لیاقت، دخالت اطرافیان شاه در امور مملکتی، وضع حقارت آمیز زندگی مردم، استبداد خاندان قاجار و نفوذ استعمارگرانی چون انگلیس و روسیه از یک سو و پیشرفت ها و جهش های اجتماعی و صنعتی اروپا و رفاه و قانون مندی نسبی آن از سوی دیگر رنج می برد، ایران به یکی از کشورهای عقب مانده در ماراتن پیشرفت تبدیل شده بود و به عنوان کشوری که از لحاظ منابع گوناگون کم نظیر است، به طعمه ای مشترک برای استعمارگران تبدیل شده بود.
در این ایام بود که حضور صدر اعظمی چون قائم مقام فراهانی در دست گاه حکومتی از تبدیل شدن ایران به یک مستعمره زبون تا حدودی نجات پیدا می کند. اما همین اقدامات حاج ابولقاسم فراهانی باعث می شود که دشمنان فراوانی چون شاهزادگانی که از امتیازات درباری محروم می شدند، ملایانی که نفوذ کلمه خود را از دست می دادند، مستوفیانی که زیر اداره سخت گیرانه یک وزیر عالم و مدبر واقع شده و قدرت جلوه گری نداشتند و استعمارگرانی که به گفته خودشان به وزیری برخورد کرده بودند که تنها شخصی است که با پول نمی شود آن را خرید! علیه او به پا خیزند و سرانجام به فرمان شاه و به توطئه اطرافیان به قتل برسد.
قصه در باب امیرکبیر هم این چنین است. اگرچه اقدامات وی در مورد تنظیم ارتش، ایجاد پایه اسلحه سازی، ترتیب امور مالیه و جلوگیری از رشوه خواری بسط ارتباط فرهنگی با خارج از ایران و ... هیچ گاه از تاریخ پاک نخواهد شد اماباز هم اتحاد شوم سفارت انگلیس(به عنوان نماینده بیگانگان)، مهد علیا مادر شاه(به عنوان نماینده اشرافیت)، میرزا ابولقاسم(به عنوان نماینده جاهل دین) و آقا نوری مدعی صدارت(به عنوان نماینده توطئه گران دستگاه حکومتی) شکل می گیرد و هم چون قائم مقام فراهانی با بستن این افترا که گویا وزیر دست نشانده روس است از دستگاه حکوتی حذف و به قتل می رسد





احمدی نژاد هم از این سیر تاریخی مستثنی نیست. او که به عنوان مدعی گسترش عدالت پا به عرصه حکومت نهاده اوضاعی هم چون هردو قائم مقام دارد. اتحاد شومی که از جانب بیگانگان (با تحریم های رنگارنگ)، از جانب اشرافیت که سابقا در مسند حکومت بوده(به وسیله انواع افتراها، جو سازی ها، کارشکنی ها و...)، از جانب نمایندگان جاهل دین(با بیانیه های تند، فتواهای عجیب و فحاشی های عجیب تر) و از جانب مدعیان مسند حکومت(با موضع گیری های نابجا، تخریب های گوناگون، ایجاد موانع مختلف در مسیر حرکت و...) بیش از چهار سال است که درصدد ساقط کردن این جریان نوظهوری است که الحق و الانصاف در مسیر سازندگی گام بر می دارد. اما تنها تفاوت وی با آن دو وزیر آن جاست که اکنون شخصی در راس نظام است که با پشتیبانی اش از وی هرگز اجازه نخواهد داد که سرانجامی چون فراهانی یا امیرکبیر در انتظارش باشد و در سایه همین رهبری است که مردم ایران اکنون با این سطح بالا از آگاهی سیاسی، با مشارکتی بی نظیر و حمایتی ۲۵ میلیونی توانسته اند بر تمامی این موانع فائق آیند...
به امید ایرانی بر قله تمام ارزش ها
لینک همین مطلب در برنانیوز: اتحادي شوم عليه جرياني نيک سيرت
در این مقاله برآنم تا نقطه شروع و جرقه های انفعال ایران در برابر غرب و روند تاریخی این مبحث را بررسی کنم.
به عنوان مقدمه لزوم بررسی این فرآیند را بیان می کنم.
ایران دارای یکی از اصیل ترین تمدن های جهان و دارای پیشینه فکری و فرهنگی بسیار طولانی است، از این رو هنگامی که این چنین تمدنی از اصول فکری خود دست برداشته و دست نیاز به فرهنگ غیراصیل و بیگانه می کشد الزاما واقعیاتی روی داده که نیازمند بررسی و تعمق است چرا که شناخت، بررسی و تحلیل این فرآیند در بازگشت به جای گاه رفیع این تمدن ریشه مند کمکی شایان می کند...
پس از رنسانس ــ که مفصلا در مقاله پیشین گفتیم ــ ابتدا از ایتالیا و سپس به دیگر نقاط اروپا سرایت کرد، روح و فضای نسبتا دینی و معنوی حاکم بر جامعه غربی به تدریج از بین رفت و روح رفاه طلبی و مادی گرایی در پی رفتارهای ضد دینی ظاهر شد. نتیجه چنین فرایندی پیشرفت تکنولوژیک جامعه غربی و دست یابی به درجه ای از رفاه فردی و قانون مندی اجتماعی در عین رواج رفتارهای غیر دینی از جمله آزادی های جنسی بود.
اما این وقایع مصادف با حکومت سلسله های قراقویونلو و صفوی در ایران بود و نقطه شروع ارتباط منفعلانه ایران با اروپا در همین مقطع زمانی است.
ارتباط ایران با غرب ابتدا در عرصه آداب و سپس هنر و صنعت روی می دهد و آن چه که قابل تامل است تاثیر پذیری گسترده تمامی اقشار جامعه از جمله شاهان و درباریان و حتی علما در کنار توده مردم است!
آن چه که سبب سرازیر شدن جلوه های ظاهری جامعه غربی به ایران می شود تضادها و تناقضات است. تضادهایی مانند رفاه نسبی اروپاییان در برابر محرومیت نسبی ایرانیان یا آزادی روابط اجتماعی در برابر محدودیت های جامعه ایرانی و... البته شدت و عمق این تضادها آن چنان زیاد است و ظواهر غرب آن چنان دل فریب که علاوه بر توده مردم، خواص هم توانایی تصمیم گیری صحیح را از کف داده و بر موج تفکرات وارداتی سوار می شوند. این تاثیر پذیری آن چنان است که سلطان محمد خدابنده صفوی، از فیلیپ مورالس، کشیش اسپانیولی جهت تدریس ریاضی و نجوم درخواست کمک می کند!
آن چه که مسلم است این که قطعا علم این کشیش اسپانیایی از علمای ایرانی بیش تر نبوده است لکن این افعال دل باخته گی و شیفتگی شاهان صفوی به اروپا را می نماید همان گونه که شاه صفی هم شیفته زیور آلات فرنگی می شود و درخواست اعزام چندین صنعت گر از انگلستان را به چارلز اول می دهد.
نکته قابل تامل آن که شاهان صفوی آن چنان محو آثار غرب شده بودند که از کوچک ترین تلاشی جهت اخذ علوم و صنایع فرنگی و کسب استقلال و مهارت های فرنگی پرهیز می کردند در مقابل پی در پی از شاهان اروپایی تقاضای اعزام صنعت گر می نمودند.
از طرفی در این بین وصلت های خانوادگی هم حاصل شده و آداب فرنگی به این ترتیب از خانواده های اشرافی می گذرد و به بیت علما و عوام نیز وارد می شود. از همین باب می توان به باب شدن استعمال دخانیات اشاره کرد. این عادت فرنگی ابتدا به صورت چپق کشی رواج پیدا می کند و ایرانی ها قلیان را اختراع کرده و جز لوازم عادی زندگی می شود و تا آن جا گسترش پیدا می کند که قرارداد تنباکویی سرنوشت ملتی را رقم زده و اگر نبود حکم میرزای شیرازی مبنی بر تحریم تنباکو شاید ایران الآن هم هنوز مستعمره دول بیگانه بود.
بنابراین عوامل اصلی انفعال ایران در برابر غرب، مدهوش شدن شاهان وقت در برابر جلوه های ظاهری غرب، پیشرفت صنعتی و قانون مندی جامعه غربی و نبود فراست و عمق بینی لازم بین خواص جامعه مانند شاهان و درباریان و علما بوده است...
نگارنده در این مقاله سعی بر آن دارد تا تاثیرات رنسانس و نهضت رفرمیسم دینی را بر مسیحیت در غرب و به ویژه اروپا بررسی کند.
به عنوان مقدمه توضیحی بر عبارت پارادوکسیکال دین اومانیستی بیان می کنم.
دین[الهی] عبارت است از مجموعه برنامه ها و ارشادات لازم برای بشر جهت یافتن و سیر مسیر رسیدن به هدف اصلی، یعنی تقرب به معبود و هستی بخش که توسط پیام بر در اختیار او قرار می گیرد. دین بیان می کند که در جهان هستی خدا محور است و تمامی موجودات از جمله انسان حول این محور در گردش اند و برای رسیدن به هدف واحد یعنی مبدا تلاش می کنند.
در نقطه مقابل اومانیسم معتقد به اصالت انسان است، یعنی معتقد است که در جهان هستی محور انسان است و تمام موجودات حتی خدا در چرخش حول انسان جهت رفع نیازهای غالبا مادی و نتیجتا رفاه در زندگی فردی و اجتماعی او هستند!
به همین دلیل بیان شد که دین و اومانیسم به دلیل تفاوت و تقابل در مبانی و اصول اعتقادی مانع الجمع هستند مگر این که یا دین الهی نباشد یا فقط ظاهر و پوسته ای از دین مدنظر باشد.
رنسانس یا نوزایش(تولد دوباره) در اواخر جنگ های صلیبی و ابتدا در ایتالیا اتفاق می افتد. ایتالیا از آن جهت که در مرتبه اول جمهوری ونیز و در مراتب بعدی جمهوری های جنوا و فلورانس به دور از جنگ های صلیبی رشد تجاری قابل توجهی داشته اند و همین رویه روحیه مردم این مناطق را مادی تر کرده و زمینه برای نهضت اصلاح دین و توجه خاص به صنعت در این منطقه مساعدتر است.
این نوزایش با قدرت گرفتن جنبش های بورژوازی در برابر فئودالیته آغاز می شود و در پایان این نزاع، نیروهای تازه نفس و سوداگر بورژوازی بر فئودالیسم فائق می آیند و این چنین شهرنشینی برتری می یابد.
چنان که گفته شد دوره جدید که از آن تعبیر به رنسانس می شود با بازگشت به حیات غیردینی آغاز شد. نقطه آغاز این بازگشت و ستیز با زندگی دینی تحت حاکمیت و سیطره کلیسا، اعتراض به نمادها و مراسمات دینی مانند عشاء ربانی، عفو گناهان، مالیات های دینی بر محصولات اراضی کشاورزی و صنعتی و ... بود.
درواقع نزاع اصلی بین مدافعان سنت های کهن و متفکران تازه نفس بود. متفکران و هنرمندان بورژوازی به دنبال طرح و اندیشه ای بر مبنای عقل بودند. نگاه حساب گرانه و دقیق بورژوازی به عقل محدود آدمی اهمیتی بیش از ظرفیت خودش را داد به طوری که تمام روابط انسانی و حتی عشق و محبت و در یک کلام همه چیز را، از مادیات تا معنویات با معیار سودبخشی می سنجید. تقلیل و تحویل امور متعالی به امور متدانی از محصولات چنین تحولی در نگرش و بینش نسبت به جهان پیرامون بود.
شاید این اصرار و توجه بیش از حد به عقل توسط متفکران نواندیش ناشی از عقاید متناقض با عقل مسیحیت تحریف شده ای بود که کلیسا طی سال ها و قرن ها به مردم تحمیل کرده بود. مسیحیانی که نمی توانستند تجسد یا تثلیث در عین توحید و یا عقاید بشرساز دیگر را برای خود هضم کنند در اولین فرصت و در پاسخ به عقاید نامعقول ارائه شده توسط کلیسا آن چنان اصالتی به عقل بخشیدند که مبنای تمامی مناسبات آن ها شد.
اما نقطه آغاز کاهش نفوذ نیروی معنوی کلیسا از اواخر قرون وسطی یعنی هنگامی که وایکلیف و جان هوس با نگاه مذکور به آداب و رسوم کلیسا تاختند به شمار می آید و این زمینه ای برای نهضت اصلاح دین که بعدها به پروتستانتیسم شهره گشت بود.
نکته مهم و کلیدی این است که مهم ترین عوامل پیروزی مخالفان در برابر کلیسا، کاهش روحیه دینی مردم پس از طاعون گسترده و دنیاگرایی و دنیاپرستی حاکمان کلیسا بود.
در نزاع بین جوامع و کلیسا، مخالفان را می توان به دو گروه امیران و توده مردم تقسیم کرد.
هربرت جورج ولز نویسنده و متفکر غربی معتقد است که خیزش امیران در برابر کلیسا اصولا مخالفت آنان با حاکمیت جهانی کلیسا و هدف آنان به دست گرفتن سرمایه های مادی تحت اختیار کلیسا بود.
اما توده مردم به مخالفت با کلیسا پرداختند اما نه از آن جهت که کلیسا حاکم است، بلکه از آن جهت که در این حاکمیت ناتوان است و به پاپ تاختند نه از این جهت که حاکم معنوی جهان است بلکه از آن جهت که نیست و به توان گری و دنیاطلبی روی آورده...
به عبارتی مردم خواستار بازگشت پاپ و کلیسا به جای گاه واقعی خود بودند در حالی که امیران به دنبال تجدید نظر در در حاکمیت دین بر مردم بودند. اما سیر حوادث و دنیاطلبی روزافزون حاکمان کلیسا تاریخ را به گونه ای رقم زد که حکومت دست به دست شد اما باز هم بین اهل تمتع ماند و این عدالت بود که قربانی شد.
آن گونه که از لفظ اصلاح دین برمی آید یعنی اصلاح آداب و رسوم و عقاید تحریف شده و سنتی کلیسا اما واقعیت این است که بهتر است نهضت اصلاح دین را جریان تجدد و نوسازی تفکر و تقلیل مفاهیم دینی بنامیم چرا که در این جریان خواست امیران آن شد که خود جای گزین پاپ شوند و مردم، ارزش ها و اخلاقی مستقل از عقاید کهن مسیحیت اختیار نمایند. در این نهضت سعی بر آن بود تا کلیساهای ملی برپا شود به این معنا که کلیسا از ناحیه واتیکان مستقل شده و تابع دستگاه سلطنتی کشور باشد. به این ترتیب با تصرف کلیسا، دین هم در اختیار هوس ها و مال اندوزی دنیاطلبان قرار می گیرد و این شروعی است بر پیدایش و حکومت دین اومانیستی...
در این مقاله سعی بر آن است تا پاسخ به این سوال داده شود که چرا پس از ورود کالاهای مصرفی غرب پس از انقلاب صنعتی٬ شرق هم رویه صنعتی شدن را در پیش نمی گیرد؟
در ابتدا مقدمه ای جهت تفهیم بیش تر بحث بیان می کنم.
تمدن شرق٬ تمدنی بسیار متفاوت با تمدن غربی دارد. در تمدن شرق اکثرا به جنبه های معنوی جهان٬ انسان٬ طبیعت و حتی مادیات پیش از جنبه های مادی آنان نگریسته می شود. جامعه شرقی اصالتا علاقه مند است تا مابعد الطبیعه و رموز معنوی جهان را کشف کند و مقدم بر رفاه مادی٬ تلاش برای رسیدن به آرامش روحی و معنوی را در پیش می گیرد و آموزه های مملو از دعا و بعضا رمزگونه مکاتبی چون بودا٬ برهما و... شاهدی بر اثبات این مدعاست.
به همین دلیل است که اگرچه چرخ٬ دینامیت٬ توانایی ساخت کشتی و برخی دیگر از ابزار که مقدمات انقلاب صنعتی و استعمار محسوب می شوند تا آن گاه که در اختیار تمدن شرق هستند هیچ اتفاقی نمی افتد و جامعه شرقی حتی با در دست داشتن این ابزار علاقه زایدالوصفی به آن ها نشان نمی دهد اما همین که این ابزار به غرب می رسد٬ سبب انقلاب صنعتی و شروع استعمار و... می شود.
این از آن جهت است که تمدن شرق استفاده بی رویه از وسائل و ابزارهای مادی گوناگون جهت رفاه مادی را عاملی مخرب برای جهان و طبیعت و نفس مقدس خود می داند از آن جا که معنویت وقداست جهان پیرامون در شرق بر رفاه مادی و پیش رفت صنعتی تقدم دارد به راحتی این ابزارها کنار گذاشته می شود و شرق می ماند و جهانی مملو از معنویت و قداست...
لکن به محض این که غرب به این ابزار دست رسی پیدا می کند بنا بر فطرت تمدن غرب و البته حوادث تاریخی٬ این ابزار آغازی می شود برای انقلابی به سمت پیش رفت صنعتی و رفاه مادی در زندگی فردی و اجتماعی.
اکنون این اروپاست که پس از انقلاب صنعتی و دوران تجدد به دنبال بازار مصرفی است برای تولیدات انبوه و مقاصد صرفا اقتصادی خود و طبیعتا جامعه گسترده شرقی یکی از این بازار مصرف هاست.
اما چرا حتی هنگامی که فرهنگ رفاه طلبی و صنعتی غربی همراه با حجم عظیم کالاها به شرق عرضه می شود باز هم شاهد تولد جوامع صنعتی شرقی نیستیم؟
پاسخ این سوال این است که برعکس جامعه ایرانی در عصر نهضت ترجمه نوع یونانی که تفکر یونانی به بحث ونقد کشیده شد شرقیان به صورت خودآگاهانه در باب مبانی نظری فرهنگ جدید تامل و تفکر نکردند. به همین دلیل بود که تفکر جدید در شرق هیچ گاه نتایج حاصله در سرزمین های غربی را در شرق پدید نیاورد و در این نواحی کم ترین کشورهای صنعتی به وجود آمدند. اکثر این مناطق ابتدا به صورت زایده ای از کشورهای استعماری درآمدند و سپس بی آن که با احیای ماثورات فرهنگی قدیم خود٬ راهی دیگر برای خود بیابند به ریزه خواری از تکنولوژی و آثار تمدن غرب پرداختند.
نتیجه این انفعال شرق در برابر تفکر جدید و وارداتی غرب مآبی بود و غرب مآبی با غرب زدگی متفاوت است.
غربزدگی را حضور سطحی نیست انگاری یا نیهیلیسم به صورت سطحی و ناخودآگاهانه می توان تعریف کرد در حالی که غرب زدگی حضور اصیل و عمقی نیست انگاری در لایه های فکری جوامع تعریف می شود.
اما بعد از چند صد سال و در حالی که جلوه های پر زرق و برق زندگی مرفه جامعه غربی روز به روز بیش تر نمایان می شود٬ کشوری چون ژاپن به عنوان پیش تاز و اکنون چین و کره و چند کشور دیگر در باب صنعتی شدن و حرکت در راستای اصول غرب موفقیت های قابل قبولی کسب کرده اند و غرب مآبی و غرب زدگی به نحو قابل توجهی در آن ها رسوخ کرده است و این چنین دیدگاه معنوی شرق نسبت به عالم به تفکری صرفا مادی و رفاه گرا نزول پیدا می کند...
آن چه که ممکن است حقیقت را به گونه ای دیگر جلوه دهد نمودهای ظاهری جوامع شرقی و حفظ بعضی آداب و رسوم مانند غذا خوردن با چوب یا نوع لباس پوشیدن و غیره است لکن توجه به این نکته لازم و ضروری به نظر می رسد که آن چه که مورد تحول اساسی واقع شده تفکر معنوی و نگاه مقدس شرقیان به جهان پیرامون و طبیعت است و آن چه که جای آن را گرفته تلاش شبانه روزی برای پیشرفت مادی و صنعتی جامعه و رفاه در زندگی فردی و اجتماعی افراد است.
برای تبادل میان دو فرهنگ جامعه میزبان می تواند دو حالت داشته باشد:
اول این که از اصول فرهنگ جامعه خود و فرهنگ میهمان آگاهی داشته باشد و دوم اینکه بصیرت لازم را نسبت به دو فرهنگ خودی و بیگانه نداشته باشد.
محصول حالت دوم این است که ثمرات و میوه های فرهنگ تاثیرگذار اعم از صحیح یا ناصحیح وارد فرهنگ جامعه تاثیر پذیر می شوند که خود نقیصه ای قابل توجه است و دیگر این که این امکان وجود دارد که میوه های به ظاهر سالم فرهنگ بیگانه به دلیل عدم وجود شناخت کافی نسبت به آنان به صورت عقیم و غیرقابل استفاده به رشد بپردازند و منشا مضرات قابل توجهی شوند.
اما بهترین نوع تبادل فرهنگی آن گاه است که جامعه تاثیرپذیر کاملا از اصول و مبانی فرهنگ میزبان و میهمان آگاهی داشته باشد که نتیجه این چنین تبادلی جذب نقاط قوت از فرهنگ میهمان در حین جلوگیری از ورود نواقص و کاستی های آن در درجه اول است و در درجه دوم احتمال رشد عقیم و در نهایت ضرربخش ورودی های فرهنگ تاثیرگذار به شدت کاهش می یابد.
اگر بخواهیم مثال ملموس از یک موج تبادل محصول و در نتیجه آن تبادل فرهنگ در عین کمترین مضرات برای جامعه میزبان بیان کنیم می توان به ایران در عصر ترجمه اشاره کرد.
قبلا در عصر نهضت ترجمه ی نوع یونانی تفکر غربی بسیار مورد توجه مسلمین قرار گرفت اما نسبت به آن خودآگاهی پدید آمد و فلسفه یونانی در آثار متععد به نقد و بحث گرفته شد.
اما برای ذکر نمونه ای در باب عدم شناخت باید جوامع شرقی را مورد بررسی قرار داد.
پس از رنسانس و تحول در نگرش اروپا و غرب به مسئله دین و اجتماع و پس از آن که محصولات غرب و به تبع آن تفکر غرب توسط استعمار و دیگر وسائط به جوامع تمدن شرقی عرضه شد اصلی ترین عامل برای تاثیرپذیری عدم شناخت کافی نسبت به اصول تمدن و تفکر شرقی و ناشناخته بودن مبانی فکری غرب بود. این شرق بود که با فقدان آگاهی آغوش به روی تجدد باز کرد و بدون کم ترین مقاومتی به سمت تحول در نگرش نسبت به ماورالطبیعه پیش رفت.

